قالب وبلاگ
صور
و نفخ فی الصور ذلک یوم الوعید 
لینک های مفید


هوالحکیم

 

 

آبرو ....

 

 

دختر بودن سخته همان قدر که حفظ کردن آبرو سخته.

سخته چون از بچگی همیشه نگران این آبرو بودیم.

نگران چشم‌ها و زبان‌هایی که منتظر خطای ما بودند.

و نگران شنیدن مکرر این جمله: تو دختری....

نگران بودیم که زود بزرگ شدیم. زود خانم شدیم و زود بچگیمان تمام شد...

ما با این نگرانی بزرگ شدیم.

نگرانی از حیایی که خدشه دار شود.

از نگاههایی که به ما تغییر کند.

و نگران پچ پچ‌های درگوشی....

 

 

این روزها بیشتر از همیشه نگرانم.

نگران عده ای که نمی دانند دختر بودن یعنی چه؟

نمی‌دانند که عمری نگرانم برای حفظ آبرویی که آن‌ها برایش ارزش قائل نیستند. 

و بیشتر نگران غیرتی که این دوران در عربده خود را نشان می‌دهد تا ....

نگران جوانمردی‌ای که ... بماند

 

روز دختر مبارک ...

    

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 19:34 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

«اَدب آداب دارد»

انگار این روزها باید دوباره عده ای را پشت نیمکت‌های مدرسه برگرداند و مجبورشان کرد تا دوباره این سرمشق را تمرین کنند.

«ترسو» آخرین برندی است که این روزها منتقدان دولت به آن منتسب شده‌اند. این برچسب نه به من و شمای دانشجو که به عده‌ای زیادی فرماندهان جنگ و سرداران سپاه و فعالان فرهنگی و ... نسبت داده شده است. گویی عده‌ای فراموش کرده‌اند که الان دورۀ « برچسب زدن نیست که موقع چسبندگی بیشتر است.»

و من بیشتر از همه نگران قسم جلاله‌ای هستم که گویا نقضش این روزها دارد ثابت می‌شود. روزگاری مقام مسئولی را به بی‌ادبی متهم می‌کردیم و وقتی مثلا  مخالفان نظام(و نه طرفدار کاندیدای دیگر) را خس و خاشاک می‌نامید، همه شعار «ادب مرد به ز دولت اوست» سرمی‌دادیم.

امروز انقدر فحش‌خورمان ملس شده است که اگر چند روز یک بار اهانتی به ما نشود، انگار چیزی در زندگیمان کم شده است.

بی‌سواد

عصر حجری

بی‌شناسنامه

افراطی

بزدل سیاسی

ترسو و لرزان!

 

آقای رئیس جمهور تو قسم خوردی که دیگر هشت سال گذشته تکرار نشود. کوچکتر که بودم همیشه از گفتن «به خدا» واهمه داشتم. حتی اگر مطمئن بودم حق با من است. پس سعی می‌کردم در مواقع ناچاری جان ناقابل خودم را قسم بخورم!

 

این بار حرف شما درست است آقای رئیس جمهور چون می‌ترسیدم آخه از مادر بزرگم شنیده بودم که جای کسی که قسم دروغ می‌خوره، جهنمه...

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 21:30 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

بدترین لحظه‌های زندگی، لحظه‌هایی‌اند که دچار تردید می‌شویم.

بدترین تردیدها، تردیدهایی هستند که بین دو راهی‌اند.

بدترین دوراهی ها دوراهی‌هایی هستند که به دل شکستن از آدم‌ها منتهی می‌شوند.

بدترین دل شکستن‌ها .......

 

بزرگترین آزمایش خدا با همین تردیدهاست.

و سخت‌ترین کار دنیا سربلند بیرون آمدن از این تردیدهاست....

 

 

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 23:6 ] [ ز.ش ]

 

هوالحکیم

 

با آمدن ماه مبارک رمضان، رسانۀ ملی دوباره میزبان مجموعه‌های مناسبتی شده است. مجموعه‌هایی که با نیت بهتر کردن حال و هوای مردم ساخته می‌شوند و به همین علتِ حال و هوای خوب، معمولاً سریال‌های مناسبتی با استقبال بهتری رو به می‌شوند. یکی از مناسبت سازان رسانه، سیروس مقدم است که امسال با مدینه پا به خانه‌های مردم گذاشته است. قصه مدینه مثل تمامی کارهای ماه رمضانی، تقابل خیر و شر است؛ اما این بار این بدی به صورتی غیرمستقیم به نمایش درآمده؛ در مقایسه با «او یک فرشته بود» افخمی یا «اغما» اثر همین کارگردان که شیطان، به‌صورت مستقیم و در کالبد انسان به تصویر کشیده شده بودند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 2:45 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم

 

همیشه آرام و سر به زیر بود و ساکن ردیف آخر نیمکت ها. ساکت ، محجوب و آقا. حتی از آرامترین شاگرد کلاس هم گاهی شیطنتی سر می زد اما از او نه. سال تحصیلی سریع می گذشت و من گاهی از دو سه نقاشی ای که به من می داد پی به دنیای درونش می بردم. یکی از نقاشی هایش بود؛  به مناسبت 22 بهمن ؛ با پرچم هایی در دست مردم؛ آن هم با شعار : مرگ بر روسیه!  عجیب بود. عجیب نه به خاطر این که من مدام مستقیم و غیر مستقیم از انقلاب و آرمانهایش می گفتم و نتیجه اش در نقاشی کودک 8 ساله تبدیل به شعار ضد نظام ها می شد. حتی عجیب نه به خاطر مخالفت با کشوری چون روسیه. سیاسی بودنش برایم عجیب بود. بچه سر به زیر کلاس من را چه به سیاست؟

روز آخر میان شلوغی و همهمه شان طلب حلالیت کردم. از این احتمال گفتم که شاید سال بعد سکان کلاس در دست کسی دیگر باشد و.... اما انگار نه انگار. من که کل احساساتم را در طول هفته و طول کلاس برای آن چند دقیقه جمع کرده بودم با همهمه و شوق بچه ها برای زنگ تفریح رو به رو شدم.  فقط یکی میانه کلاس داد زد:

بچه ها خانومو حلال کنید دیگه!

بچه ها بی توجه به من با سر حرف دوستشان را تایید کردند. فقط لحظه آخر یک چیز به ضایع نشدنم کمک کرد. یکی دیگر از آن نقاشی ها؛ از همانی که در نقاشی هایش مرگ بر روسیه جای شعار مرگ بر آمریکا را گرفته بود .

نقاشی نامفهوم بود . به جز درخت و چمن که ذاتیات نقاشی کودک این سنی را تشکیل می دهد، عکس دخترکی با موهای ژولیده هم آن میان دیده می شد. کمی طول کشید که بفهمم سوژه اصلی نقاشی خودم هستم! ( گرچه با فلشی مشخص نموده بودند اما متاسفانه بنده هنوز در خودشناسی به عمیق لازم نرسیدم!)  اما بالای صفحه جمله ای خود نمایی می کرد و من دوباره غافلگیر شدم:

«می خواهم سال بعد هم با شما باشم.»

 

پی نوشت: به قول سینمایی ها اینجا از عنصر اگزجره استفاده شده وگرنه رابطه دوستانه بین من و بچه ها رابطه ای کاملا دو طرفه اس.َ

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 0:41 ] [ ز.ش ]


هوالحکیم


کلاسها را یکی در میان رفتن.

هندز فری در گوش سر درس استاد( مثلا)

بازی کردن با گوشی و به بهانه اش بیرون رفتن از کلاس.

حجم انبوه کارهای مانده و تلاشهای انجام نداده.



حال و روز این روزهای دانشجویی من است.

احساس خفگی می کنم. 

حس و حال نفس کشیدن ندارم در این فضای مسموم.

از فضایی که به زور برنایز و لرنر و مک لوهان و مارکوزه و ...... را به خوردمان می دهند.

از فضایی که دینداری محدود می شود به نمازخانه گوشه حیاط.

از جایی که حزب اللهی هایش یا دل و دین به زلف همکلاسی هایشان باختند ( و البته پروژه هایی نظیر چادر سازی را شروع کردند که به رغم تلاشهای بی وقفه ایشان به دلیل عدم توجه به بعد محتوی متاسفانه با شکست رو به رو شده است!)   یا از دین فقط عربده کشی و آرمان آرمان سر دادن را فهم کردند. 

از فضایی که روشنفکرانش به کفر گویی و دفاع از کسانی چون شاهین نجفی افتخار می کنند و مطالبه آزادیشان را با آباد کردن پارک رو به روی دانشکده نشان می دهند! ( بماند)


از ...........



سخت است نفس کشیدن؛ در هوای آلوده دانشگاه.


[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 21:10 ] [ ز.ش ]


هوالحکیم


خیلی از ما در زندگی شبیه اسب عصاری هستیم. اسب عصاری با چشمان بسته از سحر تا شب حول محوری می چرخد و با اینکه شاید کیلومترها راه رفته است اما وقتی چشمانش را می گشایند، متوجه می شود که بر جای نخستین خود قرار دارد و آن موقع است که دیگر روز تمام شده و شب فرا رسیده است.

وضعیت ما انسانها هم همینگونه است. گاهی طوری در زندگی روزمره و دنیایی خویش غرق می شویم که فراموش می کنیم در همان نقطه ای قرار داریم که سالها پیش بوده ایم؛  کماکان به دور خود می چرخیم بدون اینکه پیشرفتی داشته باشیم و تازه موقعی به این نکته پی می بریم که جوانی و بهترین دوران زندگی ما از دست رفته و عمر ما رو به پایان است.

اسب عصاری آیت انسانهایی است که عمر خود را بیهوده تلف می کنند؛ انسانهای غافلی که با جهل، گمان می کنند که در مسیر پیشرفت و تعالی قرار دارند بدون آن که متوجه باشند به راستی گامی رو به جلو برنداشته اند و فقط درجا زده اند!

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 1:1 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


مادر واژه عجیبی است.

فاطمه از آن عجیب تر.


مادر باشی، فاطمه باشی، دخت مصطفی، همسر علی، ام حسنین باشی و ....

چه غوغایی...


آه .....شیعه چه صبری دارد.


زن باشی، پهلو شکسته باشی، میان در و دیوار، برابر چهل مرد نامرد باشی و ....

چه غوغایی........


مادر دوباره آمده ایم پشت در خانه ات.

همان در نیم سوخته.

همان دری که هر روز نبی می کوبید و «یطهرکم تطهیرا» می خواند.

همانی که مقتل فرزندت شد و بشر برای همیشه محروم ماند از برکت آخرین یادگارت.


مادر این روزها زهرا بودن و زهرایی بودن خریداری ندارد.

همانهایی که محسنت را شهید کردند، امروز حراج ناموس می کنند.

همانهایی که بازویت را شکستند، الان حرمت حرم دخترت را می شکنند.

مادر این روزها «حیا» غریبترین واژه روی زمین است.


راستی مادر هنوز هم ولی تنهاست. 

هنوز هم نامردان با طناب پشت در منتظرند.

هنوز عده ای به فکر کودتایی دیگرند؛ کودتایی از جنس سقیفه.

مادر کمک کن نگذاریم علی دوباره تنها و خانه نشین شود؛ با تیر دشمن یا زهر خودی.

همیشه از بزرگترها می شنیدیم که اسم تو فاتح سنگر بعثی ها بوده است.

اصلا مگر می شود عملیاتی رمزش یا زهرا باشد و مادر به کمک نشتابد؟

مادر یک بار هم از کنار قلبهای ما عبور کن.

قلبهای ما که سخت تر از سنگر حرامی ها نیست:


یا زهرا


[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 11:49 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


این چند روزه به هر وبلاگ و وبسایت سر بزنید حرفی از علی خلیلی هست.

شبکه های اجتماعی پر شده از اسم علی.

عکسش به اصطلاح کلی لایک خورده.


و من اصلا عادت ندارم به تکرار مکررات؛ اما انقدر سوخته ام که جز با نوشتن آرام نمی گیرم.



عکس روزهای آخر علی، 21 ساله نیست. انقدر تکیده شده که نتوانی با دو سال قبلش تشخیصش بدهی.

 به دلایل پزشکی کار ندارم.

قطع شاهرگ

سکته مغزی

و....


من که می گویم دق کرد.

دق کرد از ریشوهای بی ریشه ای که به جای تشویق، توبیخش کردند.

دق کرد از اینکه نکند آقا از من دلگیر شده.

دق کرد  که نکند پیش اباعبدالله رو سیاه بماند.


سخت است برای غیرتت شاهرگت را بدهی و به جایش « به تو چه» حواله ات کنند. آن هم از کسانی که تا دیروز دوش به دوششان در هیئت بودی و پیشانی پینه بسته شان را دیده ای و شاید هم حسرتشان را خورده ای.

شاید حق با تو باشد برادر.

اصلا به تو چه.....

برادر تسبیح به دست اصلا به تو چه که علی شهید شد از زخم زبانت. باز تسبیح را دور بگردان و الهی العفو بخوان.

به تو چه که علی روزهای آخر از همه دعای شهادت طلب می کرده، تو پیشانی ات را  باز  محکمتر بر سجده بگذار.

به تو چه که علی به گفته خودش برای دفاع از ناموس شهید شد، تو را چه به ناموس مردم؟

اصلا به تو چه که علی روزهای آخر درد می کشید نه درد صدایی که برای همیشه خش دار شد، نه درد معده و... . به تو چه که دردش از امثال تو بود.

(راستش را بخواهی اباعبدالله هم بیشتر از تشنگی از هل من ناصر بی جوابش درد کشید)

اما .......

تو که نگران پول بیت المالی که مبادا خرج بیمارستان علی شود، پس چرا پای حضرت آقا را به میان کشیدی؟

نقطه ضعف علی را نمی دانستی.

علی تمام عشقش لبخند ولی بود. 


اما دیگر نگران نباش. علی رفت که تو مدیون بیت المال نمانی.

علی رفت که هم ثواب جانبازی را ببرد و هم شهادت.

رفت که روسیاه نشود پیش اباعبدالله.

رفت که آقا بداند هنوز عمار هست.

رفت .......



پی نوشت: توی یکی از شبکه های اجتماعی یکی کامنت گذاشته بود من میشناختمش بچه خوبی بود با همه بسیجیا فرق داشت! ( احتمالا با همانهایی مقایسه شد که خون به دلش کردند.)

پی نوشت 2 : بابت مشوش نویسی عذر می خوام. اونقدر موقع نوشتن این پست آشفته حال هستم که فعل و فاعل رو یه زور جفت و جور می کنم.

[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 2:13 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


نوروز امسال تلخ شروع شد.

تلخ نه به خاطر تورمی که به گفته رئیس دولت چند درصدی کاهش پیدا کرده، به خاطر چینی که بر پیشانی رهبر افتاد و حماسه ای که در اقتصاد آفریده نشد.

تلخ نه به خاطر شو من های رسانه ملی و توجیه سخنان سخیف سوپر استار سیمرغ به دست، به خاطر انتظار و دلهره خانواده ای که پدرش از سربازی برنگشت.


تلخ به خاطر شهادت «علی» ... جامعه اسلامی و شهید غیرت!؟


تلخ به خاطر تمام آرمانهای بدون عملمان. 

تمام شعارهای بدون شعورمان.

تمام سالهایِ با عنوان اقتصادی و «انشاالله گربه بوده» گفتنمان.


تلخ................


چه می کشد این روزها ولی!


[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 19:6 ] [ ز.ش ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

لینک های مفید

امکانات وب
  • معانی