قالب وبلاگ
صور
و نفخ فی الصور ذلک یوم الوعید 
لینک های مفید


 

هوالحکیم

 

پایان همیشه بد نیست.

سکوت هم

 

این روزهای زندگیم نیاز دارم به پایان

به سکوت

به نقطه .

 

پ.ن: شاید روزی دوباره به سر خط بیایم و باز شروع کنم نوشتن را؛ شاید در آینده‌ای نه چندان نزدیک.

 

والسلام

 

بعد نوشت: من باز تاکید می‌کنم پایان خیلی هم بد نیست! دوستان، من فقط به دلایلی یه مدت می‌خوام از فضای وبلاگ‌نویسی دور باشم؛ همین.

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 18:27 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

وقت‌هایی تو زندگی هست که از همه امیدهایت ناامید می‌شوی.

وقت‌هایی هست که فکر می‌کنی همه چیز خوب پیش می‌رود؛ اما با یک اتفاق ساده همه چیز خراب می‌شود.

وقت‌هایی هست که مطمئنی آخرش همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود؛ اما نمی‌شود.

 

تو این لحظه‌هاست که احساس می‌کنم دوباره می‌خوای ثابت کنی که: تا من نخواهم هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

و من به یاد می‌آورم که چند روزی است تکرار این کلمه را در آخر جمله‌هایم فراموش کرده‌ام:

ان‌شاءالله

[ جمعه هجدهم مهر 1393 ] [ 15:5 ] [ ز.ش ]

 

هوالحکیم

 

1. در قطار مترو نشسته‌ام. پسر جوان اسباب‌بازی حباب‌سازش را بیرون می‌آورد. قطار پر می‌شود از حباب‌های کوچک و بزرگ. در هیاهوی حباب‌ها، خانم مسن تبلیغ لواشک‌های خانگی‌اش را می‌کند و بقیه:

گیرۀ روسری دارم خانوما..

آقایون هندزفری فقط 10 تومن...

دونات رضوی سه تا هزار ...

 

2. از مترو می‌زنم بیرون. داخل مغازه و در حال امتحان‌کردن کفش هستم. خانم مشتری در حال چانه‌زدن برای گرفتن تخفیف است. مشتری از دورانی که تخفیف می‌گرفته، می‌گوید و آقای فروشنده می‌گوید دوران ارزانی و تخفیف سی و چند سالی است که تمام شده است. دختر مشتری به اعتراض به مادر می‌گوید: تقصیر شماهاست دیگه! و مادر: من؟ غلط کردم که من بودم!

 

3. از مغازه بیرون آمده‌ام. صدایی از بلندگو پخش می‌شود: فروشگاه ما خدمات ..... و .... را برای شما مصرف‌کنندگان گرامی عرضه کرده است.

.

.

.

 .

به سرعت داریم به سمت جامعه‌ای بورژوایی حرکت می‌کنیم.
و من نگرانم برای هیبت ایمان مردمی که فقر دارد لاغر و لاغرترش می‌کند.

 

پ.ن: تازگی‌ها متنفر شده‌ام از روشن‌کردن تلویزیون، سوارشدن به مترو و حتی قدم‌زدن در خیابان.

حس بدی است وقتی همه به چشم مصرف‌کننده نگاهت می‌کنند!

 

[ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 ] [ 0:52 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

چند سالی هست که موقع آمدن پاییز دلم می‌خواهد دبستانی باشم. شوق گرفتن مداد و کتاب جدید داشته باشم. سر گرفتن دفترهای فانتزی به جای دفترهای تعاونی با پدر و بیشتر مادر دعوا کنم. مانتو و شلوار فرم مدرسه بپوشم و به خاطر رنگ و شکلشون غرغر کنم و دعا کنم که کاش معلم امسالمون سختگیر نباشه.

چند ماه بگذره.اون وقت خدا خدا کنم که هیچ وقت مادرم برای سرکشی به مدرسه نیاد یا اگه اومد معلم به طرز معجزه آسایی از شیطنت‌های من چیزی نگوید. دوست دارم دوباره زنگ انشا یا نقاشی بشود و با کمال میل منبع خیرات بشوم برای همکلاسی‌ها. حتی دوست دارم دوباره استرس نشان دادن نمره 18 ریاضی را داشته باشم. (کلا من و ریاضی و 18 با هم قرارداد داشتیم.)

بزرگتر بشوم. دوباره به کتابخانه نمور مدرسه بروم و با عشق، هری پاتر، سفرهای گالیور و الیور توئیست و ... بخوانم. هیچ وقت سعی نکنم شاگرد اول کلاس باشم و عاشق ردیف آخر نیمکت‌ها باشم. دوست دارم دوباره برگردم سر کلاس جغرافیا؛ موقعی که نقشه فلات آسیا را نکشیده بودم ودر جواب معلم گفتم: من نقشه رو حفظ میکنم نه نقاشی و در جواب این حاضرجوابی، معلم تا نقاط زیر پونز نقشه را هم بپرسد و من با حیرت به تمامی پاسخ بدهم! (و یک 20 مفت و مجانی نصیبم بشود.)

باز هم بزرگتر. به دورانی برگردم که بهترین دوستانم ارمغانش بودند. به روزهایی که عشق تئاتر بودیم و ذوقمان را کور کردند. ( البته شایدم بهتر) روزهایی که از عربی و ادبیات و تاریخ و فیزیک و ... 20 میگرفتیم و از آمادگی دفاعی 15. (گرچه ما هم از خجالت معلم گرامی حسابی دراومدیم در طول سال) برگردم به مشاعره‌های سال پیش‌دانشگاهی. به دورانی که هیچکس جز خودم قبول شدنم در دانشگاه را باور نداشت. (و با جواب کنکور همه به نوعی سورپرایز شدند!) برگردم به .........

 

بزرگ شدن خیلی مقوله وحشتناکیه!

خیلی زود دورانی هم می‎‌رسد که از خاطرات دانشگاهیم صحبت کنم و بنویسم.

 

کاش می‌توانستم جایم را با شاگردان پشت نیمکت‌نشینم عوض کنم‌....

 

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 22:51 ] [ ز.ش ]

 

هوالحکیم

 

همیشه از کتاب‌های روانشناسی متنفر بودم.

کتاب‌هایی با این عناوین:

آنچه مردان درباره زنان باید بدانند

100 راز خوشبختی

آنچه زنان دربارۀ مردان نمی‌دانند و ....

 

این بار اما می‌خواهم به سبک همین کتابها بنویسم!

 

آن هم با این عنوان: آنچه مردان می‌پسندند!

جواب خیلی ساده‌اس.

معجونی از سه «خ» جادویی!

و اما سه خ جادویی:

خنگ: اصولا تلاش نکنید در بحث‌های علمی با فرد مورد نظرتون بحث کنید؛ چون در هر صورت ایشون باهوش‌تر، عالم‌تر، فهمیده‌تر و تحصیلکرده‌ترند. حتی اگه معتقید حرف شما درسته، باز طرف مقابل را تأیید کنید. با این کار هم خودتون عزیزترید و هم ایشون سطح اعتماد به نفسشون بالاتر میره.

خوشگل: بدون شرح!

خانه‌دار: اصلا کی گفته زن رسالت اجتماعی داره؟ و چه محیطی امنتر از خانه! سعی کنید قبول کنید که حتی در صورت علاقه و وقت اضافی و حتی ضرورت، شما به هیچ عنوان نباید کار بیرون از منزل داشته باشید.

 

پانوشت طولانی تر از متن:

1. قطعا متوجه هستید که مطلب طنزه و اغراق جزء ذات طنزه وگرنه بنده اعتقاد راسخ دارم که مردان ایرانی شریف ترین، نجیب ترین و فهمیده ترین نوع خودشون در عالم هستند.

2. اصلاً و به هیچ عنوان مصداق خاصی مد نظر نیست و یه انتقاد کاملا کلی است.

3. ابداً به دنبال بی‌ارزش‌کردن خانه‌داری نیستم و نبودم و نخواهم بود؛ مشکل ضرورت حضور اجتماعی زن البته با شرایط ویژه‌اس. ما از طرفی شاهد خانه‌نشین‌شدن خانوم‌های مذهبی و از طرف دیگه رخنۀ دوستان اون طرفی هستیم. البته من معتقد نیستم که مثلاً باید زن مذهبی رانندۀ تریلی داشته باشیم اما حداقل انتظار داریم بچه هامون زیر دست یه معلم یا استاد مذهبی بزرگ بشن. (گرچه باز اولویت با مادر بودن و مادری کردن است.)

4. باور کنید فمنیست نیستم! اما به شدت از ظاهرگرایی و سطحی‌نگری بین بچه مذهبیا نگرانم وحتما در پی این جوالدوز، سوزنکی هم به خودمون خواهم زد.

5. بارها این پست را پاک کردم و دوباره ... . امیدوارم از انتشارش پشیمون نشم!

 

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 22:46 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

نمی دونم وقتی برای انجام یه کاری هی تلاش می‌کنیم و هی نمیشه:

خدا می‌خواد ما رو امتحان کنه تا سرسخت‌تر بشیم.

یا

.

.

.

.

مصلحته!

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 20:2 ] [ ز.ش ]
هوالحکیم

 

دلم گرفته آقا ....

به این راحتی ها هم حال خرابش خوب نمی‌شود...

 بهانه مشهدالرضا را گرفته...

 

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

رضا جان.....

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:3 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

دوباره در کلاس جدل بالا گرفته و مخالفان و سینه‌چاکان آمریکا دارند با هم زورآزمایی می‌کنند. یکی از پنج سرباز ربوده‌شده می‌پرسد و دیگری درباره قطعنامه اروپا از من توضیح می‌خواهد. یکی دیگر هم به طعنه می‌گوید: «خانم از جان کری چه خبر؟» بچه‌های آخرالزمانی‌اند دیگر. از ده یازده سالگی سیاسی‌اند و سیاسی می‌پرسند.  به سوالهایشان در حد فهمشان پاسخ دادم اما به قطعنامه که رسیدم توقف کردم. بندهای این قطعنامه ننگین یا پیچیده بود بود یا شرم‌آور.

«خانم خب بگید دیگه این قطعنامه هه درباره چی بود؟»

.

.

.

«خب ... تو این قطعنامه گفتن خیلی چیزهای بد باید تو ایران آزاد بشه»

زنگ خورده اما هنوز هفت هشت نفری دورم حلقه زده‌اند.

«خانم.... میگم...اون ... چی گفتن یعنی گفتن چی تو ایران آزاد بشه؟»

حدس می‌زدم که قانع نشده باشند. کمی مکث کردم و فکر.

«حجاب ... گفتن حجاب باید تو ایران آزاد بشه یعنی هیچ خانومی حجاب نداشته باشه»

هنوز از جوابی که به ذهنم رسیده بود، خوشحال بودم که:

 

«چی؟ خانم اصلا ما باید به اونا بگیم چرا حجاب ندارن؟»

«خانم می‌دونید فلان مسئولشون اومده ایران حجاب (با تلفظ غلیظ و سنگین) نداشته...»

«اصلا به اونا چه؟»

«اونا خودشون کلی مشکل دارن بابا...»

در این لحظه دوست داشتم تک تکشان را در بغل بگیرم اما به‌سختی خودم را کنترل کردم!

غیرت سن و سال بردار نیست.

کاش این غیرت با گذر ایام کمرنگ نشود.

 

 

پ.ن: گرچه بودند کسانی از این تئوری دفاع کردند اما با استدلال‌های من و فشار اکثریت قانع یا وادار به سکوت شدند!

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 14:36 ] [ ز.ش ]
هوالحکیم

 

 

آبرو ....

 

 

دختر بودن سخته همان قدر که حفظ کردن آبرو سخته.

سخته چون از بچگی همیشه نگران این آبرو بودیم.

نگران چشم‌ها و زبان‌هایی که منتظر خطای ما بودند.

و نگران شنیدن مکرر این جمله: تو دختری....

نگران بودیم که زود بزرگ شدیم. زود خانم شدیم و زود بچگیمان تمام شد...

ما با این نگرانی بزرگ شدیم.

نگرانی از حیایی که خدشه دار شود.

از نگاههایی که به ما تغییر کند.

و نگران پچ پچ‌های درگوشی....

 

 

این روزها بیشتر از همیشه نگرانم.

نگران عده ای که نمی دانند دختر بودن یعنی چه؟

نمی‌دانند که عمری نگرانم برای حفظ آبرویی که آن‌ها برایش ارزش قائل نیستند. 

و بیشتر نگران غیرتی که این دوران در عربده خود را نشان می‌دهد تا ....

نگران جوانمردی‌ای که ... بماند

 

روز دختر مبارک ...

    

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 19:34 ] [ ز.ش ]
 

هوالحکیم

 

«اَدب آداب دارد»

انگار این روزها باید دوباره عده ای را پشت نیمکت‌های مدرسه برگرداند و مجبورشان کرد تا دوباره این سرمشق را تمرین کنند.

«ترسو» آخرین برندی است که این روزها منتقدان دولت به آن منتسب شده‌اند. این برچسب نه به من و شمای دانشجو که به عده‌ای زیادی فرماندهان جنگ و سرداران سپاه و فعالان فرهنگی و ... نسبت داده شده است. گویی عده‌ای فراموش کرده‌اند که الان دورۀ « برچسب زدن نیست که موقع چسبندگی بیشتر است.»

و من بیشتر از همه نگران قسم جلاله‌ای هستم که گویا نقضش این روزها دارد ثابت می‌شود. روزگاری مقام مسئولی را به بی‌ادبی متهم می‌کردیم و وقتی مثلا  مخالفان نظام(و نه طرفدار کاندیدای دیگر) را خس و خاشاک می‌نامید، همه شعار «ادب مرد به ز دولت اوست» سرمی‌دادیم.

امروز انقدر فحش‌خورمان ملس شده است که اگر چند روز یک بار اهانتی به ما نشود، انگار چیزی در زندگیمان کم شده است.

بی‌سواد

عصر حجری

بی‌شناسنامه

افراطی

بزدل سیاسی

ترسو و لرزان!

 

آقای رئیس جمهور تو قسم خوردی که دیگر هشت سال گذشته تکرار نشود. کوچکتر که بودم همیشه از گفتن «به خدا» واهمه داشتم. حتی اگر مطمئن بودم حق با من است. پس سعی می‌کردم در مواقع ناچاری جان ناقابل خودم را قسم بخورم!

 

این بار حرف شما درست است آقای رئیس جمهور چون می‌ترسیدم آخه از مادر بزرگم شنیده بودم که جای کسی که قسم دروغ می‌خوره، جهنمه...

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 21:30 ] [ ز.ش ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

لینک های مفید

امکانات وب
  • معانی