قالب وبلاگ
صور
و نفخ فی الصور ذلک یوم الوعید 
لینک های مفید



هوالحکیم

 

همیشه آرام و سر به زیر بود و ساکن ردیف آخر نیمکت ها. ساکت ، محجوب و آقا. حتی از آرامترین شاگرد کلاس هم گاهی شیطنتی سر می زد اما از او نه. سال تحصیلی سریع می گذشت و من گاهی از دو سه نقاشی ای که به من می داد پی به دنیای درونش می بردم. یکی از نقاشی هایش بود؛  به مناسبت 22 بهمن ؛ با پرچم هایی در دست مردم؛ آن هم با شعار : مرگ بر روسیه!  عجیب بود. عجیب نه به خاطر این که من مدام مستقیم و غیر مستقیم از انقلاب و آرمانهایش می گفتم و نتیجه اش در نقاشی کودک 8 ساله تبدیل به شعار ضد نظام ها می شد. حتی عجیب نه به خاطر مخالفت با کشوری چون روسیه. سیاسی بودنش برایم عجیب بود. بچه سر به زیر کلاس من را چه به سیاست؟

روز آخر میان شلوغی و همهمه شان طلب حلالیت کردم. از این احتمال گفتم که شاید سال بعد سکان کلاس در دست کسی دیگر باشد و.... اما انگار نه انگار. من که کل احساساتم را در طول هفته و طول کلاس برای آن چند دقیقه جمع کرده بودم با همهمه و شوق بچه ها برای زنگ تفریح رو به رو شدم.  فقط یکی میانه کلاس داد زد:

بچه ها خانومو حلال کنید دیگه!

بچه ها بی توجه به من با سر حرف دوستشان را تایید کردند. فقط لحظه آخر یک چیز به ضایع نشدنم کمک کرد. یکی دیگر از آن نقاشی ها؛ از همانی که در نقاشی هایش مرگ بر روسیه جای شعار مرگ بر آمریکا را گرفته بود .

نقاشی نامفهوم بود . به جز درخت و چمن که ذاتیات نقاشی کودک این سنی را تشکیل می دهد، عکس دخترکی با موهای ژولیده هم آن میان دیده می شد. کمی طول کشید که بفهمم سوژه اصلی نقاشی خودم هستم! ( گرچه با فلشی مشخص نموده بودند اما متاسفانه بنده هنوز در خودشناسی به عمیق لازم نرسیدم!)  اما بالای صفحه جمله ای خود نمایی می کرد و من دوباره غافلگیر شدم:

«می خواهم سال بعد هم با شما باشم.»

 

پی نوشت: به قول سینمایی ها اینجا از عنصر اگزجره استفاده شده وگرنه رابطه دوستانه بین من و بچه ها رابطه ای کاملا دو طرفه اس.َ

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 0:41 ] [ ز.ش ]


هوالحکیم


کلاسها را یکی در میان رفتن.

هندز فری در گوش سر درس استاد( مثلا)

بازی کردن با گوشی و به بهانه اش بیرون رفتن از کلاس.

حجم انبوه کارهای مانده و تلاشهای انجام نداده.



حال و روز این روزهای دانشجویی من است.

احساس خفگی می کنم. 

حس و حال نفس کشیدن ندارم در این فضای مسموم.

از فضایی که به زور برنایز و لرنر و مک لوهان و مارکوزه و ...... را به خوردمان می دهند.

از فضایی که دینداری محدود می شود به نمازخانه گوشه حیاط.

از جایی که حزب اللهی هایش یا دل و دین به زلف همکلاسی هایشان باختند ( و البته پروژه هایی نظیر چادر سازی را شروع کردند که به رغم تلاشهای بی وقفه ایشان به دلیل عدم توجه به بعد محتوی متاسفانه با شکست رو به رو شده است!)   یا از دین فقط عربده کشی و آرمان آرمان سر دادن را فهم کردند. 

از فضایی که روشنفکرانش به کفر گویی و دفاع از کسانی چون شاهین نجفی افتخار می کنند و مطالبه آزادیشان را با آباد کردن پارک رو به روی دانشکده نشان می دهند! ( بماند)


از ...........



سخت است نفس کشیدن؛ در هوای آلوده دانشگاه.


[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 21:10 ] [ ز.ش ]


هوالحکیم


خیلی از ما در زندگی شبیه اسب عصاری هستیم. اسب عصاری با چشمان بسته از سحر تا شب حول محوری می چرخد و با اینکه شاید کیلومترها راه رفته است اما وقتی چشمانش را می گشایند، متوجه می شود که بر جای نخستین خود قرار دارد و آن موقع است که دیگر روز تمام شده و شب فرا رسیده است.

وضعیت ما انسانها هم همینگونه است. گاهی طوری در زندگی روزمره و دنیایی خویش غرق می شویم که فراموش می کنیم در همان نقطه ای قرار داریم که سالها پیش بوده ایم؛  کماکان به دور خود می چرخیم بدون اینکه پیشرفتی داشته باشیم و تازه موقعی به این نکته پی می بریم که جوانی و بهترین دوران زندگی ما از دست رفته و عمر ما رو به پایان است.

اسب عصاری آیت انسانهایی است که عمر خود را بیهوده تلف می کنند؛ انسانهای غافلی که با جهل، گمان می کنند که در مسیر پیشرفت و تعالی قرار دارند بدون آن که متوجه باشند به راستی گامی رو به جلو برنداشته اند و فقط درجا زده اند!

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 1:1 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


مادر واژه عجیبی است.

فاطمه از آن عجیب تر.


مادر باشی، فاطمه باشی، دخت مصطفی، همسر علی، ام حسنین باشی و ....

چه غوغایی...


آه .....شیعه چه صبری دارد.


زن باشی، پهلو شکسته باشی، میان در و دیوار، برابر چهل مرد نامرد باشی و ....

چه غوغایی........


مادر دوباره آمده ایم پشت در خانه ات.

همان در نیم سوخته.

همان دری که هر روز نبی می کوبید و «یطهرکم تطهیرا» می خواند.

همانی که مقتل فرزندت شد و بشر برای همیشه محروم ماند از برکت آخرین یادگارت.


مادر این روزها زهرا بودن و زهرایی بودن خریداری ندارد.

همانهایی که محسنت را شهید کردند، امروز حراج ناموس می کنند.

همانهایی که بازویت را شکستند، الان حرمت حرم دخترت را می شکنند.

مادر این روزها «حیا» غریبترین واژه روی زمین است.


راستی مادر هنوز هم ولی تنهاست. 

هنوز هم نامردان با طناب پشت در منتظرند.

هنوز عده ای به فکر کودتایی دیگرند؛ کودتایی از جنس سقیفه.

مادر کمک کن نگذاریم علی دوباره تنها و خانه نشین شود؛ با تیر دشمن یا زهر خودی.

همیشه از بزرگترها می شنیدیم که اسم تو فاتح سنگر بعثی ها بوده است.

اصلا مگر می شود عملیاتی رمزش یا زهرا باشد و مادر به کمک نشتابد؟

مادر یک بار هم از کنار قلبهای ما عبور کن.

قلبهای ما که سخت تر از سنگر حرامی ها نیست:


یا زهرا


[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 11:49 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


این چند روزه به هر وبلاگ و وبسایت سر بزنید حرفی از علی خلیلی هست.

شبکه های اجتماعی پر شده از اسم علی.

عکسش به اصطلاح کلی لایک خورده.


و من اصلا عادت ندارم به تکرار مکررات؛ اما انقدر سوخته ام که جز با نوشتن آرام نمی گیرم.



عکس روزهای آخر علی، 21 ساله نیست. انقدر تکیده شده که نتوانی با دو سال قبلش تشخیصش بدهی.

 به دلایل پزشکی کار ندارم.

قطع شاهرگ

سکته مغزی

و....


من که می گویم دق کرد.

دق کرد از ریشوهای بی ریشه ای که به جای تشویق، توبیخش کردند.

دق کرد از اینکه نکند آقا از من دلگیر شده.

دق کرد  که نکند پیش اباعبدالله رو سیاه بماند.


سخت است برای غیرتت شاهرگت را بدهی و به جایش « به تو چه» حواله ات کنند. آن هم از کسانی که تا دیروز دوش به دوششان در هیئت بودی و پیشانی پینه بسته شان را دیده ای و شاید هم حسرتشان را خورده ای.

شاید حق با تو باشد برادر.

اصلا به تو چه.....

برادر تسبیح به دست اصلا به تو چه که علی شهید شد از زخم زبانت. باز تسبیح را دور بگردان و الهی العفو بخوان.

به تو چه که علی روزهای آخر از همه دعای شهادت طلب می کرده، تو پیشانی ات را  باز  محکمتر بر سجده بگذار.

به تو چه که علی به گفته خودش برای دفاع از ناموس شهید شد، تو را چه به ناموس مردم؟

اصلا به تو چه که علی روزهای آخر درد می کشید نه درد صدایی که برای همیشه خش دار شد، نه درد معده و... . به تو چه که دردش از امثال تو بود.

(راستش را بخواهی اباعبدالله هم بیشتر از تشنگی از هل من ناصر بی جوابش درد کشید)

اما .......

تو که نگران پول بیت المالی که مبادا خرج بیمارستان علی شود، پس چرا پای حضرت آقا را به میان کشیدی؟

نقطه ضعف علی را نمی دانستی.

علی تمام عشقش لبخند ولی بود. 


اما دیگر نگران نباش. علی رفت که تو مدیون بیت المال نمانی.

علی رفت که هم ثواب جانبازی را ببرد و هم شهادت.

رفت که روسیاه نشود پیش اباعبدالله.

رفت که آقا بداند هنوز عمار هست.

رفت .......



پی نوشت: توی یکی از شبکه های اجتماعی یکی کامنت گذاشته بود من میشناختمش بچه خوبی بود با همه بسیجیا فرق داشت! ( احتمالا با همانهایی مقایسه شد که خون به دلش کردند.)

پی نوشت 2 : بابت مشوش نویسی عذر می خوام. اونقدر موقع نوشتن این پست آشفته حال هستم که فعل و فاعل رو یه زور جفت و جور می کنم.

[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 2:13 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


نوروز امسال تلخ شروع شد.

تلخ نه به خاطر تورمی که به گفته رئیس دولت چند درصدی کاهش پیدا کرده، به خاطر چینی که بر پیشانی رهبر افتاد و حماسه ای که در اقتصاد آفریده نشد.

تلخ نه به خاطر شو من های رسانه ملی و توجیه سخنان سخیف سوپر استار سیمرغ به دست، به خاطر انتظار و دلهره خانواده ای که پدرش از سربازی برنگشت.


تلخ به خاطر شهادت «علی» ... جامعه اسلامی و شهید غیرت!؟


تلخ به خاطر تمام آرمانهای بدون عملمان. 

تمام شعارهای بدون شعورمان.

تمام سالهایِ با عنوان اقتصادی و «انشاالله گربه بوده» گفتنمان.


تلخ................


چه می کشد این روزها ولی!


[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 19:6 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


کات. 

تمام شد.

آخرین صحنه های سال 92 روی پرده است.

این سال پر بود از اتفاقات خوب و شاید بد. 

بازیگر بسیاری از اتفاقات ناخوشایند خودمانیم  البته گاهی مجبوریم تن بدیم به فیلمنامه ای از پیش نوشته شده.


امسال درسهای بزرگی گرفتیم؛

در سیاست

در اقتصاد

در فرهنگ 


و مهم تر از همه امسال درس بصیرت گرفتیم. ( البته آنهایی که باید درس بصیرت می گرفتند نگرفتند، منظورم از عبرت گرفته ها، خودمون حزب اللهی هاست که یاد گرفتیم با دودستگی به جایی نمی رسیم وگرنه برای آن قوم لجوج گوش اگر گوش آنها و ناله اگر ناله ما .... بماند!)



و الان که به آخر سال رسیدیم من هم مثل از خیلی از دوستان ترازو به دست گرفته ام و سبک و سنگین می کنم.

هنوز وزنه گناهانم سنگینتر است.......

ای کاش سالی که در پیش داریم هر روزش عید باشد.

عیدی از جنس امیر المونین.

عیدی بدون گناه.

سال نو مبارک :)

پانوشت: از همین جا از همه دوستان ( و البته دشمنان بر حق بنده ) طلب حلالیت می کنم. تو رو خدا بیاید تو همین دنیا یه جور با هم کنار بیایم . تو آخرت بد جور حساب کتابا دقیقه!


[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 20:35 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


این روزها دلم از دنیا و متعلقاتش گرفته است.


می خواهم روزه بگیرم.

حال و هوای رمضانی دارم.

این بار می خواهم روزه بگیرم از اینترنت و  موبایل و هر چه بوی مدرنیته می دهد. 


می خواهم چند روزی از چشم و گوش دنیا دور باشم .


اصلا دلم می خواهد تنها و تنها در محضر تو باشم.


والسلام

پانوشت : این معضل شاید فقط یک حساسیت فصلی موقت به وسایل الکترونیک باشد و بس. 



[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 0:46 ] [ ز.ش ]


هوالحکیم


« انسان روشنفکر نتیجه جامعه مدرن است و انسان خرافاتی و عقب مانده محصول جوامع سنتی. »


استاد مدام عرض کلاس را طی می کند و این خزعبلات را تکرار می کند. احساس سرگیجه دارم؛ نمی دانم از مدام قدم زدن استاد است یا از محتوای سخنانش. 

ادامه می دهد و از نظریه لرنر می گوید و اینکه انقلاب ایران نظریه وی را با شکست رو به رو کرده است. و اینکه آقای تئوریسن در پی ناکامی اش مردم ایران را عقب مانده خوانده است.

و باز از تجدید نظر او می گوید؛ از زیاده خواهی های فزاینده و سرخوردگی های فزاینده.

اینکه انقلاب ایران حاصل آرزوهایی است که محقق نشده است. از توقعاتی که با شهری و مدرن شدن برآورده نمی شد و در نتیجه سرخوردگی به وجود می آورد و در نهایت افزایش این سرخوردگی ها به انقلاب می انجامد! 

.

.

.

اول خطاب به شما استاد عزیز:

واقعا نمی دونم در جواب ملائکه در شب اول قبر چه خواهید گفت وقتی که از شما بپرسند عمر خود را در چه راهی گذراندید؟

شاید بگویید تریبون اغیار بودم یا ضبط صوت اشرار یا فقط یک عروسک بی اختیار  یا ...

فقط مراقب باشید در نظریه هایی که خواندید خبری از قیامت و روز جزا نیست . مبادا دل ببندید به مدرنیته و غافل بشید از روز حساب که اغوا و تسخیر قلبها بد تاوانی دارد.

و اما خطاب به آقای نظریه چی (!) و امثالهم:

اینکه انقلاب ایران را درک نکردید و درک نخواهید کرد اصلا چیز عجیبی نیست. شما که سهله ؛ کسانی که بازوی سمت چپ و راست و... رهبر این انقلاب هم بودند، این پدیده رو درک نکردند و خیلی زود انقلاب را به فراموشی سپردند و با یک دور سواری در جاده های کانادا و دو سه روزی اقامت در هتلهایش دل و دین به مدرنیسم و متعلقاتش باختند و هنوز که هنوزه در تب جامعه مدنی و دموکراسی و حقوق بشر، به رسمیت شناختن اسرائیل و... می سوزند.

و اما برعکس شما، من جنابعالی را خوب درک می کنم و می دانم کینه ای که از ایران و انقلابش دارید به خاطر چیست. هیچ دانشمندی دوست ندارد مثال نقضی برای نظریه هایش پیدا شود و مردم ایران خاری در چشم شما شدند و دلیل اصلی شکست نظریه شما .

شاید لازم بود پیش تر به شما اطلاع می دادند تا شما نظریه تان را اصلاح می کردید و مجبور نمی شدید که تجدید نظریه بفرمایید و یا لااقل حال که انقلاب کردند از شما به خاطر شکست تئوریتان، عذر خواهی می نمودند!

البته زیاد اند کسانی که بخواهیم به خاطر انقلابمان از آنها پوزش بطلبیم؛ از حزب دموکرات آمریکا گرفته تا فلسطین اشغالی و تمام اتباع خارجی که در ایران از درآمد نفت ایران حق توحش می گرفتند و متاسفانه با انقلاب این مزایا به حالت تعلیق درآمده ( یعنی در فیش حقوقی یه چیزی شبیه به بدی و آب و هوا داشتند با این محتوا که یه پول اضافه بگیریم چون وسط وحشیا داریم کار می کنیم!)


و نکته آخر : استاد ( مثلا!) عزیز و همه تئوریسن های محترم ، نظرات احمقانه شما اگر به هیچ دردی نخورد حداقل یک ثمره مثبت برای من داشت :

به غلیان اومدن حس غیرت. 


من از استاد بزرگم یاد گرفتم که در برابر «کوژیتو »ی دکارت که پدر فلسفه مدرن غرب محسوب میشه، « الهمتنی معرفتک»  امام حسینو (در دعای عرفه)  بذارم، تو که دیگه عددی نیستی آقای لرنر. 

عقب مانده لایق کسانی است که مسائل را بر اساس تمایلات نفسانی خودشان تبیین می کنند و در نهایت به جای قبول شکست، مردم کشورهای دیگر را مقصر می دانند.

انقلاب اسلامی ایران فراتر از درک توئه عقب مونده!



[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 21:51 ] [ ز.ش ]

هوالحکیم


این روزها دلم «حول حالنا الی احسن الحال» می خواهد.

این روزها که کم کم می روند تا به بهار گره بخورند، دلم بهاری شدن می خواهد.

این روزها سخت هوای قلبم گرفته برای «مقلب القلوب».


دوباره زمین دور خورشید گشت؛ کاش می شد و  می توانستم دورت بگردم.

دوباره  به درختهای پایتخت حسودیم شد . با این همه آلودگی هوا باز هوای  شکوفه زدن دارند. کاش من در این فضای مسموم ذوق شکفتن داشتم.

دوباره زمین قد علم کرد زیر بار این همه گناه آدمها و زنده شد. کاش من هم قدرت قد راست کردن داشتم زیر سنگینی این همه گناه.


این روزها دوباره دلتنگتم...


دلتنگ سجده های طولانی.....



[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 19:24 ] [ ز.ش ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

لینک های مفید

امکانات وب
  • معانی